فردوسی

توانا بود هر که دانا بود | فردوسی

شعر توانا بود هر که دانا بود از فردوسی

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

نگارنده ی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی

در اندیشه ی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخنگاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست

ارزیابی کنید :
[تعداد: 24    میانگین: 3.4/5]
برچسب ها
نمایش بیشتر

یک نظر

  1. این رج از افزوده ها به شاهنامست و جعلیست:
    توانا بود هرکه دانا بود
    بدانش دل پیر برنا بود

    چون سالها، این سخن بر سردر همه فرهنگستانها و نامه ها بگونه گفتاری برجسته از فردوسی آورده شده است، افزوده دانستن آن، بس سهمگین می نماید، اما پیش از من مجتبی مینوی نیز نشان داده است که این گفتار از فردوسی نیست. اما به چه روی؟ دو: «دانا» با ابرنا، پساوا (قافیه: این واژه را دکتر خالقی مطلق اپسامد، پیشنهاد کرده است، و من پساوا، می خوانم زیرا که آوای پسین را نشان می دهد) ندارد که با واژه هایی چون کانا، مانا، خوانا… پسارا می یابد. سه: گفتار درباره خداوند بود، نه درباره دانا. چهار: «برناه برابر با کودک ۵، تا ۱۰ ساله امروزین است و نگرشی بریشه این واژه، رهنمون است: در زبان اوستایی «زمان، آیو، خوانده می شود، که از آن، با پیشوند «پره اپر آینه بر می آید که «پرزمان، با «پیره بوده باشد، اما برای خوشایند شدن آوا، یک میانوند آن، میان دو بهر آن پدیدار می شود که آنرا بگونه پر نایوه در می آورد. اکنون با پیشوند دگرگون کننده «آه بگونه «اپر نایو، خوانده می شود که برابر است با: ناپرزمان؛ کم سال. این واژه در زبان پهلوی بگونه آ پورنای، خوانده می شود و بهترین نمونه برای اندریافت آن، همانا داستان یادگار زریران است که در آن بستوره کودک هفت ساله ازریر، از گشتاسپ شاه میخواهد که برای وی اسب زین کنند، تا او برود، و از چگونگی کار زریر، آگاهی بیاورد، و گشتاسب میگوید که: تو مرو، چون تو اپورنایی (برنایی). نمونه دیگر در داستان ابوسعید ابوالخیر است که: روزی شیخ ما، در نشابور برنشسته بود (سوار بر اسب بود) و جمع متصوفه در خدمت او بودند و بازار فرو میشدند. جمعی برنایان می آمدند؛ برهنه، هریکی ازارپایی چرمین در پای کرده بودند، و یکی را بر گردن گرفته، می آوردند. چون پیش شیخ رسیدند، شیخ پرسید که این کیست؟ گفتند: امیر مقامران است. شیخ او را گفت که: «این امیری، به چه یافتی؟ گفت: ای شیخ به راست باختن و پاک باختنا شیخ نثرهای بزد و گفت: راست باز باش و
    پاک باز باش و امیر باشه. پیدا است که در شهری چون نیشابور که پایگاه همه دینیاران زمان خود بود، نمی توان گمان بردن که گروهی پسر بیش از ده ساله در بازار آن، نیمه برهنه پدیدار شوند، مگر آنکه آنان پیرامون پنج ساله، تا ده ساله بوده باشند. نمونه دیگر در کارنامه اردشیر بابکان آمده است که هرمز، هفت ساله با ماپورنا پیکان، (= برنایان) چوگان میزد! شاید بودن که کسی گواهی دیگر از شاهنامه برای وازه برناه بجای جوان؛ آورد. اما تا پایان شاهنامه هرجا چنین آمده است از سخنان افزوده است و شکیبا باشیم، تا همه آنها را بررسیم. پنج: اگر
    دانایی، بتواند؛ دل یک کودک (یا جوان) را همچون دل پیران، روشن بدارد، کاری است نیکو، اما؛ نه بازگونه آنا درباره واژه برنا

    استاد فریدون جنیدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن